یك داستان واقعی
ه گزارش جهان، «یك داستان واقعی» عنوان مطلبي است كه بلاگر وبلاگ «نشاط كوهستان» نوشته است. اين پست را با هم ميخوانيم:
« چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ، افراد زيادي اونجا نبودن ، سه نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن و پيرمرد.
ما غذامون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقهاي گذشته بود كه اون جوونه گوشيش زنگ خورد ، البته من با اين كه بهش نزديك بودم صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم . بگذريم! شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اين كه صحبتش تموم شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از هشت سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد رو كرد به صندوقدار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن، ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم.
به همشون باقاليپلو با ماهيچه بده،, خبب ما همهگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم، اما بالاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيرهمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.
خب! اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه يه شب با دوستام رفتيم سينما. تو صف براي گرفتن بليط كه ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه چهار پنج ساله. از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه.
ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم . دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش . به محض اينكه برگشت من رو شناخت . يه ذره رنگ و روش پريد . اول با هم سلام و عليك كرديم، بعد من با طعنه بهش گفتم ، ماشاءالله از دو سه هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شد. همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم. گفت داداش او جريان يه دروغ بود . يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم.
ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت "اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم . همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پيرزن رو شنيدم. البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن. پيرزن گفت كاشكي ميشد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم . الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم . پيرمرده در جوابش گفت ببين اومدي نسازيها، قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه، اينم فقط بخاطر اين كه حوصلهات سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده.
همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين؟ پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار .
من تو حال و هواي خودم نبودم، همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت. تمام بدنم سرد شده بود. احساس كردم دارم ميميرم . رو كردم به آسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن. بعد اومدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره، همين "
ازش پرسيدم چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي. ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم. گفت داداشمي ، پول غذاي شما كه سهل بود، من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي يه انسان رو تحقير نكنم., اينو گفت و رفت .
يادم نميياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم .... واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد.